قالب وبلاگ
داستان های زیبا
 

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه
طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها
می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.
یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی کنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
4 - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
6 - بیشتردعا کنیم.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

روزی مردی در جاده مشغول تعمیر خودروی خود بود که ناگهان ماهیگیری که پشت سر هم ماهی می‌گرفت توجه او را به خود جلب کرد.
مرد متوجه شد که ماهیگیر ماهی‌های کوچک را نگه می‌دارد و ماهی‌های بزرگ را در آب می‌اندازد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

چهارشمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

یادمان نرود با آمدن زمستان اجاق خاطده ها را روشن بگذاریم تا دچار سردی فاصله ها نشویم.

عشق مثل ساعت شنی می مونه
همون طوری که قلب رو پر می کنه
مغز رو خالی می کنه!!
آلبرت انیشتن‬


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟

دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ میلاد ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب

تبادل لینک

فروش بک لینک